تبليغاتX
ندای نور
ندای نور
کانون نور.معاونت پرورشی و تربیت بدنی سازمان آموزش و پرورش ناحیه یک کرج
مي‌سوخت در و فاطمه پشت در بود

دمی در خلوت پاره تن نبی

فاطمه جان، بانوي عشق و عاطفه، بانوي نور، بانوی مهر و معرفت و شعور، ترا چگونه وصف كنم، كه زبان الكن است و همه واژه‌ها نارسا. با اين فقر دانش و معرفت از غناي وجود توگفتن چه مشکل است. هر بُعدي از شخصيت ترا كه مي­نگرم بُعدي از عظمت خدا را در مي­بابم.

به همين دليل است كه تو وجه الهي، هركه تو را بشناسد بی‌گمان خدا را شناخته است،

گوئيا خداوند تمام زيبائي‌ها و ارزش‌هاي الهي خود را در وجود مبارك تو متجلي كرده است.

خداوند ترا  فاطمه نام نهاد و به پدرت فرمود به تو كوثر عنايت كرديم(خير كثير). 

هر نامت بابي از معرفت است و هر لقبت بيانگر يكي از صفات برجسته وجود نازنيت،

در پاكي  طاهره  و مطهره، در نورانيت، زهرا و نيره،

در صداقت و راستي صديقه، در نجابت نجيبه، در عفت عفيفه،

در شرافت مقام شريفه، در كرامت  كريمه و مكرمه، در عظمت شأن عظيمه،

در بزرگي كبري، درخلوص عاشقي محبوبه، در حب الهي حبيبه،

در ستودگي صفات حميده، در عدالت عادله، در عرفان عارفه،

در سلامت نفس سليمه، در بردباري حليمه،  در رضاي حق راضية مرضيه،

در فهم فهيمه، در دانش حكيمه، در خرد فرزانه، در تزكيه وجود زكيه،

در تقوا تقيه، در مقام شهادت شهيده، در هدايت مهديه،

در عبادت عابده، در شدت سجود به ذات حق ساجده، در عظمت مقام ماجده،

در ملاحت طبع مليحه، در ظرافت خلقت حوريه، در انس با حق انسيه ..........

سبحان ا... آَدمي و اين همه ملكات !!!... آدمي و اين همه حسنات !!!!

                   فتبارك ا.. احسن الخالقين .

 

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:38 |

معلم اي چراغ هدايت، روزت مبارك
    

اى معلم

اي تو مرا نادره آموزگار

افسر زرین به سر روزگار

روشنى جان من از جان توست

خنده من از لب خندان توست

^^^^^^^

معلمى سوختن است،

سوختنى كه مى‏سوزد ولى نمى‏سوزاند

هدایت مى‏كند و گمراه نمى‏سازد

آتش درونش برد است و سلام

و دود او همچون عود

و رایحه‏اش جهانگیر

معلم چراغ هدایت

و كشتى نجات است

معلم راهنماى خوبى‏ها و نیكى‏ها

و هدایت‌گر و بیداركننده است.

معلمى، همان‏گونه كه معلم پیر انقلاب ‏رحمه الله فرموده،

شغل انبیاست

و امت‏ سرگردان را از وادى جهل و ضلالت

‏به سر منزل هدایت و سعادت

و از دریاى پر تلاطم فساد و انحراف

به ساحل امیدبخش نجات و نیكبختى مى‏رساند.

^^^^^^^

 همیشه روزگار از بدو خلقت و حتى پیش از آن

تا خدا بوده و هست معلم بوده و هست

و هر روز، روز معلم است

اما در انقلاب عزیز ما

این روز مصادف با سالروز شهادت

پاره تن امام راحل ‏(قدس سره)

شهید مرتضى ‏مطهرى ‏رحمه‌الله است

همو كه خلعت معلمى بر قامت رسایش برازنده ‏بود

و علاوه بر برخوردارى از «مدادالعلماء»

با نثار خون خویش مصداق «دماء‌الشهداء»

 نیز گردید

و از دو ویژگى علم و شهادت بهره‌‏مند شد.

یاد او و تمامى معلمان راستین بشریت گرامى باد.

^^^^^^^

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:33 |

ولادت نبي اكرم آن تماميت نور مبارك
 

سالي كه نكوست از بهارش پيداست

و نكوتر سالي است كه بهار و پايانش ولادت بلنداختر تابناك خاتميت نبوت محمدبن عبدالله (ص) نبي مكرم اسلام باشد

اين عيد بر تمام جهان و كائنات مبارك

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 15:14 |

بهاران مبارك
  

بهار در رسيد و طبيعت جامه نو به تن پوشيد. رنگ به رنگ بودن دشت و دمن و كوه و جنگل و صحرا همه گواهي مي‌دهند در نوبهاران قلم صُنع پروردگار، جلوه هنر خالق يكتا را در رفيع‌ترين قله خويش به نمايش مي‌گذارد: احسن‌الله تبارك‌الخاقين

بهار و تازه شدن جان‌ها بر همگان مبارك

     

در احاديث و روايات هر ماه قمري نماد خاص خود را دارد و سفارش شده كه به هنگام رؤيت هلال هر ماه نيكوتر آن است كه پس از رؤيت هلال به نماد آن ماه چشم بگشاييم. يكي از دوستان با ذوق و اهل قلم اين نمادها را در شعر زير به نظم آورده است:

محرم زر اســــــت و صفر آينه

ربيعِ نخســــت آب و ديگر غَنِم

جماديِ اول به ســــيم ســفيد

جمادي ثاني كســــــي محترم

رجب مُصحَف و ماه شـعبان به گُل

مَهِ روزه به تيغ جهاندار جـــم

به شوال سبزه، به ذي‌قعده طفل

به ذي‌حجه ديدار زيباصــــنم

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 15:6 |

22 بهمن مبارك

 

لايح شدن تباشير صبح ظفر بر راهيان شب‌شكن مبارك

 

سلام بر شیر مردان وشیر زنانی که به درستی زمان را شناختند

طراوت ونورانیت ۲۲ بهمن امسال تداعی کننده ایام ظهور مولا پس از سالها غیبت است . ۲۲ بهمن میلاد امتی بود که تاریخ بشری را در شورانگیزترین حماسه بر مبنای ایمان و بر محور ولایت رقم زد .

۲۲ بهمن روز ولایت نور بر همه شما حق پرستان  مبارک باد

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 14:56 |

*از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست. مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است.

* انسان همچون رودخانه است. هر چه عميق­تر باشد، آرام­تر و متواضع­تر است.

 *يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پرشدنش سوز و نوايي نکنيم...

*يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...

*يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...

*يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق از هر بي­سروپايي نکنيم.

*نه دل در دست محبوبي گرفتار

نه سر در کوچه باغي بر سر دار

از اين بيهوده گرديدن چه حاصل

پياده مي­شوم، دنيا نگهدار ...

*عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزاني داري، سرشارتر شود و هرگاه آن را در مشت گيري آسان­تر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند.

*دو خط موازي هيچ­گاه به هم نمي­رسند مگر اين­كه يكي از آن­ها براي رسيدن به ديگري، خود را بشكند

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

سعدي

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 0:34 |

و در عزاي حسين بن علي تاريخ مي گريد

زمان! حرمت خونمان را گواهي ده!

 

 

آب بود و جاري از آسمان تا دل خاك

عباس بود و لبان تشنه و مشك پر آب

آبي بر زمين ريخته با تني چاك چاك

عباس بود و مشكي پاره پاره

عباس بود و بازواني بريده

لباني بود عطشان و دستي در آب

اما...خدايا! چسان تشنه مانده؟

بازواني بود كه از تن جدا شد

مشكي كه پاره پاره راه خيام داشت

طفلاني عطشان و چشم به علقمه دوخته

اما.... فرياد يا اخا بود و عباسي نيامده

آخ كه هنوز هم تمامت تاريخ گريان است

حرمت مهر بتول را تني چاك چاك خريده

 

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 13:16 |

سلام بر هشتمین اختر
                              

آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده‌اى شادي‌بخش، دل‌هاى زمينيان را فراگرفت و تاريكناى سلطه‌گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى و رهاننده، به رسوايى افتاد.
يازدهم ذى‌القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد، وعلى‌بن‌موسى‌الرضا عليه‌السلام به عنوان سرچشمه‌اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود، پناهگاهى پديد آمد كه خداپرستان را در خود گرد آورد.

زادروز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.

ولادت آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام را به پیشگاه باعظمت قطب دایره امکان مولا صاحب‌الزمان حضرت مهدی عجل‌الله تبریک مي‌گوييم .

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 0:15 |

سخن گر از دل برآید....

  امام صادق (ع):

عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه­ي كاهي

از دست مي­رود
  *

ما هميشه:

صداهاي بلند را مي­شنويم

پررنگ­ها را مي­بينيم

سخت­ها را مي­خواهيم

غافل از آن که:

خوب­ها آسان مي­آيند

بي­رنگ مي­مانند

و بي­صدا مي­روند

*

خوشبختي به كساني روي مي­آورد

كه براي خوشبخت كردن ديگران مي­كوشند

*

با چنان عشقی زندگی کن که

حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی

خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

*

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد

که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست

و هیچگاه یکی از آن­ها معشوقش را

تنها برای خود نمی­خواهد

*

چقدر عجیب است:

تا وقتی مریض نباشی کسی برایت گل نمی­آورد

تا فریاد نزنی کسی به سویت باز نمیگردد

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی­کند

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی­آید

و تا وقتی که نمیری کسی تو رو نمی­بخشد

*

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو،

وقتي خودت نمي­تواني حفظش کني

چطور انتظار داري کسي ديگر

آن را برایت راز نگهدار

*

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي­دارد ...
کسي که تورا دوست دارد، تو دوستش نمي­داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي­رسید ...
و اين رنج است ... (دکتر علي شريعتي)
*

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد

سنگ غرق شود نه آن­که تو متلاطم شوی

*

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:

بارخدایا!

تو که بشر را این قدر دوست داری چرا غم را آفریدی؟

خداوند گفت:

غم را به خاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق من که او را خوب می­شناسم

تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی­افتد

*

آن که می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد

ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد.

پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

*

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است.

من هيچ گاه دوست داشتن خود را

تا بالاترين قله­هاي عشق پايين نمي­آورم

                                    (دكتر علي شريعتي)
|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 23:7 |

گلی از روی تو چیدن

گُلی از روی تو

ما را گُلی از روی تو چيدن نگذارند

چيدن چه خيالست که ديدن نگذارند

صد شربت شيرين ز لبت خسته­دلان را

نزديک لب آرند و چشيدن نگذارند

گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم

آن نيز شنيدم که شنيدن نگذارند

زلف تو چه امکان کشيدن که رقيبان

سر در قدمت نيز کشيدن نگذارند

بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل

بر خاک بريزند و طپيدن نگذارند

دل شد ز تو صد پاره و فرياد که اين قوم

نعره زدن و جامه دريدن نگذارند

مگريز((کمال)) از سر زلفش که درين دام

مرغی که در افتاد پريدن نگذارند

«کمال خجندی»

کمال الدين مسعود خجندی از ناحيه خجند ماوراءالنهر است که در آغاز عمر خود به تبريز مهاجرت کرد و در خدمت سلطان حسين جلاير تقرب حاصل کرد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می­برد تا به سال (۸۰۸ ه.ق) درگذشت.

وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم بود و در غزل­سرایی مهارت داشت. در ديوان او غزل­های مطبوع فراوان٬ که غالباً مقرون به ذوق عرفانی است٬ ديده می­شود.

 

                               

 

|+| نوشته شده توسط کانون فرهنگی تربیتی نور در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 23:39 |

JavaScript Codes